ایلین ایلین ، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

نفسم ایلین

اسباب کشی و نقل مکان به خونه جدید

سللللللللللللللاااااااااااااااااااممممممممممم نفسم...عشقم...عمرم...خوبی مامان...ببخشید که نتونستم چند روزی بیام اخه خونمون و عوض کردیم درگیر کارا بودم سرم خیلی شلوغ بود تو این گیر  و دار هم دایی رفت مکه خلاصه کلی مشغول بودیم...الان دیگه اومدیم همسایه دیوار به دیوار مامان  جون شدیم ...هورااااااااااااااا... خیلی خوش میگذره...مخصوصا به شما خانمی....اخه همش اونجایی ...   اینجا داری میدویی میای بغلم...   مامانی دو سه هفته پیش رفتیم برات سه چرخه خریدم اولش که اصلا سوار نمیشدی ولی بعدش که سوار شدی  امو...
10 ارديبهشت 1391

ایلین خانم 14 ماهه من

سلاااااااااااااام و صد سلاااااااااااااااااااااممممممممممم به ایلین خانم ناز و عسل مامان ...دخترم4 روز پیش ١٤ ماهگیت تموم شد... دخترم روز به روز داری بزرگتر میشی و نازتر ...بردمت دکتر برای چکاپ کامل دیدم اقای دکتر میگه خانم کوچولو به کی رفته انقده قدش بلنده ...هههه...همه چیزت هم سالم  سالم بود خدارو شکرالبته لاغرتر از قبل شده بودي از بس كه فعاليتت زياد شده عاشق اين نگاه كردنتم ماماني ...سياستتو عشقه     ...
1 ارديبهشت 1391

ایلین و گشت و گذار

چند روز پیش با خاله ها رفتیم پارک خیلی خوش گذشت وقتی اومدیم خونه ایلین خانم ما هم ارومتر شده بود هم مهربونتر .بغل همه میرفتی و فقط میخندیدی ...خیلی تو روحیت تاثیر داشت اينجا به زور ميخواستي دست خاله رو ول كني و دو بگيري     ...
27 فروردين 1391

دخترک باهوش و زرنگم

سلاااااااااااااااام مامانی...نفسم چی بگم از کارات که روز به روز داری شیرینتر میشی چند روز پیش بردمت  توی حیاط که راه بری و حوصلت سر نره دیدم هر کاری میکنم و هر سمتی میرم شما نمیای و فقط میری  سمت در حیاط با انگشتای نازت بیرون و نشون میدی که بالاخره بردمت بیرون تورو به حال خودت گذاشتم  دیدم دقیقا مسیری که روز قبل رفتیم سمت خونه مامان جون رفتی کلی تعجب کردم دستت و گرفتم که ببرمت یک مسیر دیگه دیدم جیغ میکشی و نمیای اینجا بود که فهمیدم بعله خانمی با این همه شیطونیش مسیر خونه مامان جون و حفظ کرده... دخترم نماز خوندن یاد گرفته و وقتی بهش میگیم ایلین نماز بخون میره همون جایی که بابایی جانمازشو میزاره...
27 فروردين 1391

اولین قدم های ایلین خانم توی خیابون

مامانی الان چند روزه که با خاله میری بیرون پیاده روی و امروز هم با هم دیگه از خونه پیاده رفتیم خونه مامان  جون... دخترم عاشق کتاب خوندنه یک کتاب و 10 دفعه ورق میزنی و نگاه میکنی وقتی نگاه کردنت تموم شد میزاری کنار و یکی دیگه رو نگاه میکنی   ...
20 فروردين 1391

واااااایییی ایلینم سوخت

سلام مامانی ...خیلی ناراحتم و شرمنده...چند شب پیش خونه دختر عموم بودیم که شما پیش بابایی وایستاده بودی که چای ریخت روی پات که شما گریه کردی البته از جیغ من بیشتر ترسیدی  که سر بابایی داد زدم چرا مواظبت نبوده سریع بردیمت زیر شیر اب و پاهاتو اب زدم و بعد از 5 دقیقه خمیر دندون مالیدم به پاهات که سریع پسر عموم رفت از داروخانه پماد سوختگی گرفت و زدیم به پاهات ولی خیلی گریه کردی مامانی بردمت توی حیاط... بردمت خونه عموم ...سر کامپیوتر ...و تلفن تا خانمی یک ذره ساکت شدی بابایی که خیلی ناراحت بود سریع هم برات صدقه انداخت به زور خوابوندمت بعد تونستم پاهاتو نگاه کنم دیدم  چیزی نشده خدارو شکر ولی وقتی که بیدار شدی دیدی روی پ...
20 فروردين 1391

شیرین شیرینم

سلام گلکم...باز هم اومدم چند تا از کارای نازتو بگم...خانمم شما دیگه همه چیزو یاد گرفتی یک جوری به ما  میفهمونی... چند روز پیش خونه نبودم شما هم پیش بابایی بودی اومدم خونه دیدم منو که دیدی اومدی پیش توالت وایستادی و شلوار تو میکشیدی و با انگشتای نازت توالت و نشون میدادی دیدم که بابایی میگه الان 2 3 باره که پارچه ای که باهاش خشکت میکنیم و میگیری و دست بابایی رو میگیری میبریش سمت توالت میگی اا که یعنی عوضت کنیم... نگات کردم دیدم بععععله ناناز خانم خراب کاری کرده..     وقتی دارم بوست میکنم پاهاتم میاری جلو حتما باید بوس کنم خیلی خوشت میاد وقتی بوست میکنیم   اگه سرت داد بزنم سریع میای محکم بغلم...
20 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفسم ایلین می باشد